لب خاموش نمودار دل پرسخن است

لب خاموش نمودار دل پرسخن است

کامنت ها تایید نمیشود . امانت میماند پیش خودم

پشتیبانی

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بی عنوان

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ
یک آدمهایی هستند که مردم را از کاری که خودشان انجام میدهند نهی میکنند..یک دسته ی دیگر هستند که کار اشتباه را انجام میدهند، اما هرگز حاضر نمی شوند برای دیگرانی که حتی از کارشان خبر ندارند، منبر نهی از منکر بروند، یک جورهایی خجالت می کشند ... به این دومی ها امید هست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۷
holy mind

ناگهان برتو درآید و نفست راببرد

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۳ ب.ظ
یادش بخیر آن وقت ها که ابتدایی بودم دفتر هایم ساده بودند و خط کشی نداشت . و من با مداد و یا خودکار قرمز ( البته بیشتر خودکار ) با وسواس زیاد شروع به خط کشی دفترم میکردم . اگر خط را کج میکشیدم خط بعدی را هم کج میکشیدم که مثلا مشخص نباشد اما کمی که به دفترم نگاه میکردم کج بودن خطش ذهنم را مشغول میکرد و باخودم میگفتم که دفترم دیگر مثل اول مرتب نیست و برگه دفترم را پاره میکردم . و دوباره ازاول خط میکشیدم . حالا این شده حکایت این روزهای من ...کاش میشد و یاد میگرفتم که تا فرصت هست مثل همان دفترم اشتباهاتم را پاره کنم و ازاول شروع کنم . اما افسوس که هیچ وقت این را نفهمیدم و یاد نگرفتم و عوض اینکه بهتر شوم بدتر شدم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۳
holy mind

خواهران غریب : دی

سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۳ ب.ظ
در خوابگاه ما دانشجو معلمی وجود دارد که اهل استان تهران میباشد . دوستان معتقد هستند که بنده باایشان بسیار شباهت داریم [ ازلحاظ شکل ] و خودهم نقاط مشترک و شباهت هایی را پیدا کرده ام از جمله قد ، وزن ، حالت بینی و رنگ پوست  اما ایشان موهایش فر هست و من لخت و منپوستم سفید تر ازایشان است : | باوجود تمامی این تفاسیر آنطوری که همه تایید میکنند هم شباهتی نداریم   از انجایی که متاسفانه هرچقدر سعی میکنم به این مسئله مثبت نگاه کنم نمیتوانم  و حتی چند باری باهم سلام و علیکی داشتیم و بنده یک عکس سلفی باایشان گرفتم . و عکس را به پدرم نشان دادم و درکمال ناباوری ابوی محترم هیچ گونه واکنشی نشان ندادند و چیزی نگفتند اما بنده به پدرم مشکوک میباشم  و در مکالمات بنده با پدرم  مادر محترم فقط میخندد  اصلا با بنده همکاری نمیکند و گرنه بنده دختر و مادر را به درک واصل میکردم  الکی که نیست بنده برروی مادرم حساسم  + هفته ی بعدی کلاس های ترم تابستانی شروع میشود سه روز اول هفته از 8 صبح تا 4 بعدازظهر کلاس داشتن بسی بیشتر ازبسی حال گیر است  ++ ازصبح مشعول خواندن آهنگ بانو جون از معین هستم آن هم فقط برای مادرم و بسیار حس قشنگیست حتما هرروز برای مادرهایتان شعر بخوانید و قربان صدقه شان بروید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۳
holy mind
وقتی آدم مرور می کند گذشته را و شروع می کند به خاطره بازی کردن، یعنی یک جایی در « حال » ش دارد لَنگ می زند. نفس این مسئله البته بد نیست مادامی که خیلی به طول نینجامد.عید فطر پارسال را باامسال مقایسه میکنم . و خاطرات مختلف مثل یک فیلم از جلوی چشمانم عبور میکنند .بچه تر که بودیم یادم هست سحر ها مادر بیدارمان می‌کرد برای سحری و ما گیج خواب بی آن که حواسمان باشد همینطور می‌نشستیم کنار سفره و مادر ظرفی جلویمان می‌گذاشت و گیج گیج می‌خوردیم، بعد هم نهیبمان میزد که " چایی بخور، تشنه‌ات میشه" ما فقط غر میزدیم و پدر جآن با خنده می‌گفت" خوابش میاد بد اخلاقه!". ما فقط توی فکر این بودیم که زودتر به رخت‌خواب برگردیم. حتی گاهی آفتاب نزده مادر دوباره بیدارمان می‌کرد که نماز صبح قضا نشود.حالا دوباره برمیگردم به قصه ی امسال ماه رمضان،  ده، پانزده روز اول را که گیج می‌خورم تا حواسم بیاید سر جایش و درگیر امتحانات بودم بعد آز امتحانات هم دنبال کارهای مهمانی گرفتن برای ترم تابستان در پردیس شهر خودمان و یکم حال گرفتگی و گاهی ضعف کردن و چرت‌های بین روز و ساعت‌ها و برنامه غذا که به هم میریزد ، تا می‌آیم دست و پایم را جمع کنم شده شب‌های قدر و اضطراب این که ای وای من که هنوز آماده نشده ام، مدام هم توی جلسات و  نهیب زدن به خودم که "بجنب که تمام شد ها! شب های قدر را ازدست نده" بعدش هم تا می‌آیم یکم بچسبم به این حال و هوا و اگر توفیق بشود توشه‌ای جمع کنم،خبر میرسد که "عید شما مبارک!" من می‌مانم و یک حال نصفه نیمه و یک عالمه حسرت که" شد؟ نشد؟" و باز غصه اینکه میرود و من خوابم میبرد و کو آنکه بیاید قبل از آنکه وقت بگذرد بیدارم کند ! اما باز هم درکنار تمام این مسائل باز دلم میگیرد وقتی ماه رمضان های قبل را باامسال مقایسه میکنم . بغض میکنم اشک در چشمانم حلقه میزند و دانه دانه اشک ها برروی گونه ام میچکند و در جواب داداش کوچیکه که بادیدن من فورا میپرسد آجی گریه کردی ؟ میگویم : نه میبینی که دارم پیاز پوست میکنم و یک لبخند گنده تحویلش میدهم . میدانم که بیشتر به غر زدن می‌ماند اینها، اما شما به دل نگیرید خوابم می آید بداخلاق شده‌ام. + عید تان مبارک : ))پی نوشت : استادی می‌گفت " داغ نشو، که داغ سرد می‌شود. پخته شو تا خام نشوی ! " که اینبار هم نشد.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۷
holy mind

مگس نماها

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ب.ظ
میخواستم بخوابم پنجره ی اتاقم را باز گذاشتم که صدای ویز ویز مگسی در کنار گوشم مانع خوابیدن من شد باخودم فکر کردم که از این دسته انسان ها که مثل این مگس هستند دراطرافمان زیادی میبینیم . لااقل من خودم به تعداد تارهای موی سرم دیده ام . افرادی که گاهی اوقات درکنار گوشت ویز ویز میکنند و باعث سلب آرامشت میشوند . اصلا انگار که بعضی ها را خدا آفریده که فقط روی اعصابت راه بروند و اگر آنها را ازخودت نرانی نیشت بزنند . اگر با چنین افرادی برخورد کردید از من به شما نصیحت با حشره کش آنها را از زندگیتان بیرون کنید . که فردا روزی برایتان شاخ نشوند . و یک مگس به چند مگس تبدیل نشود . + پست فقط یک پیشنهاد بود . میتوانید اجرا کنید مبتوانید اجرا نکنید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۶
holy mind

تولد وبلاگی

دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ب.ظ
اهـل وبلاگمسِـروِِرم ایــرانی استپـروفـایـلی دارم، خُــرده پـُستی، سر سـوزن لـینکیگودری دارم، خوب در نـوع خودشبازدیدی، رفـته تا مــرز هــزارو کامنـتی که در آن می گویــیم:از همه شادی ها، از همـه عادت هاگریه ها از سرِ شوق، خـنده ها از تـهِ دلمن یک دانشجو معلم هستم مدرکـم یک دلِ سبزمی نـویسم ایـنجا، از کـارماز همیـن دغدغـه هاهر زمان وقت شود از تـهِ دل می آپـــمتوی پُـستم جَـرَیان دارد طنـز، جَـرَیـان دارد جـِــداز همیـن گوشه ایـمیـلم پـیداستهر کسی خوانـده مرا بس متـحول شده است!من بــِلاگـم را وقـتی می بـندمکه خودِ عزرائــیل، گفته باشـد که «بـیا وقـت تمــام!»من بــِلاگـم را، تا ابـد کنـجِ دلم سفـت نگه می دارممثـل الـطافِ شمـا! + امروز حرف های یه دآنشجومعلم معلم 3 ساله شد ^___^
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
holy mind

شاید این چند سحر فرصت اخر باشد

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۸ ب.ظ
کوله بارت ببندشاید این چند سحر فرصت آخر باشدکه به مقصد برسیمبشناسیم خداو بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیممی شود آسان رفتمی شود کاری کرد که رضا باشد اوای سبکبالدر این راه شگرفدر دعای سحرتدر مناجات خدایی شدنتهرگز از یاد مبرمن جا مانده بسی محتاجم  + التماس دعا ازهمگی دوستان
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
holy mind

باج دادن

سه شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ب.ظ
شاید شما هم مثل من وقتی روابط بین بعضی از مردم را دیده اید از تحت سلطه بودن یکی از طرفین در رابطه تعجب کرده اید. شاید شما هم گاهی با خودتان گفته اید: عجیبه، آخه این دختر( پسر) چرا اجازه میده اینطور باهاش رفتار بشه؟چرا در مقابل سلطه جویی،بی احترامی یا بی توجهی طرف مقابل سکوت میکنه؟ چرا همیشه این یکی کوتاه میاد؟بله، واقعا چرا در برخی از روابط شاهد باج دادن یکی به دیگری هستیم؟به مثال زیر توجه کنید:محمد پسری است دانشجو ساکن شهر ری. پدرش کارگر ساختمانی است و پنج خواهر و برادر دیگر دارد.او از طریق نت با لیلا دوست میشود. لیلا ساکن قیطریه است.پدرش در کار تجارت لوازم کامپیوتری است.او یک برادر دارد که در کانادا درس می خواند.لیلا و محمد با علاقه دوستی خود را شروع میکنند. محمد از نظر تیپ و ظاهر، تحصیلات و فهم و درک اجتماعی هیچ چیزی کمتر از لیلا ندارد اما وقتی دعوایشان میشود این محمد است که همیشه کوتاه می آید؟ چرا؟به مورد دیگر توجه کنید:مریم دختری است ساکن شرق تهران. زیبا و تحصیلکرده است و شغل نسبتاخوبی دارد. برادر مریم به دلیل حمل مواد مخدر در زندان به سر می برد. مریم در محل کار با یکی از همکاران نامزد میشود.پس از مدتی به نظر می آید که مریم در مقابل بی توجهی نامزدش ساکت است. حتی وقتی نامزدش تولد او را فراموش می کند مریم از خطای او چشم پوشی میکند. چرا؟اگر شما فردی هستید که قدر و ارزش خود و دیگران را با داشتن خانواده ی مرفه و تحصیلکرده می سنجید بهتر است با فردی که از طبقه ی اجتماعی شما نیست وارد رابطه نشوید وگرنه مدتی بعد شما علیرغم همه ی لیافت خود، برای ادامه ی رابطه به باج دادن روی خواهید آورد.در واقع این شما هستید که با عدم اعتماد به نفستان فرد مقابل را به باج خواهی وادار خواهید کرد. + مثال ها فقط مثال هستند . صرفا جهت جا انداختن مطلب ++ خواهشا من بمیرم تو بمیری قبل از ازدواج را فاکتور بگیرید . معیار هایتان را درچهارچوب شرع و اسلام و عرف باشد که فردا روزی منت نگذارید و منت نگذارند و حتی مجبور به باج دادن نشوید .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۷
holy mind
http://online.1abzar.com/user.php?admin=39542&ref=http://http://nemodar.blog.ir/

پشتیبانی