لب خاموش نمودار دل پرسخن است

لب خاموش نمودار دل پرسخن است

کامنت ها تایید نمیشود . امانت میماند پیش خودم

پشتیبانی

گوزن زخمی

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!

آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.

خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.

بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.

وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.

نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.

حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.

میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.

خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.

از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...


| روزبه معین |



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۳
holy mind

فلسفه ی دل

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

 

فلسفه وجودی دل به کل با باقی اعضا و جوارح فرق دارد . نمیدانم روزی که گل آدمی رادر کارگاه ایزدی می سرشتند ، خداوند چرا چنین جنس لطیفی برای این عضوی که ابعادش از مشت مان تجاوز نمیکند به کار برد . نمیدانم چطور به این عضو کوچک چنین توانایی را داده که تحمل این همه بار را دارد . اصلا چطور است که این دل لامصب گاه و بی گاه میگیرد ... تنگ میشود ... آنقدر میگیرد که مشت که سهل است ، از چهار انگشتمان هم کوچکتر میشود . ازطرفی چرا دل با چشم رابطه مستقیم دارد و تاکه دلت میگیرد ، چشم میگرید ؟ چرا بعضی ها جنس قلبشان سنگی  و تیره است و بعضی ها از بلور شفاف تر و نازک تر ؟راستش بنظرمن براى نزدیک شدن به حق باید قلبى مثل مخمل داشت. چیزی که من اصلا ندارم . اما هر انسانى به شکلى نرم شدن را فرا مى گیرد. بعضى ها حادثه اى را پشت سر مى گذارند، بعضى ها مرضى کشنده را؛ بعضى ها درد فراق مى کشند، بعضى ها درد از دست دادن مال...همگى بلاهاى ناگهانى را پشت سر مى گذاریم، بلاهایى که فرصتى فراهم مى آورند براى نرم کردن سختى هاى قلب.بعضى هایمان حکمت این بلایا را درک مى کنیم و نرم مى شویم، بعضى هایمان اما افسوس که سخت تر از پیش مى شویم.و من جز همین دسته ی دومم . روز به روز سخت تر و کدرتر :((

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۳
holy mind


امام على علیه السلامفرمود: اَلنّاسُ نیامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهوا (مردم خوابن، وقتی بیدار می شن که بمیرن.)

ماجراهایی دارم با خواب های وقت و بی وقتم. یه زمانی بود اگه حجم و شدت کارم یهو زیاد می شد و سردرگم می شدم که چیکار باید بکنم، حتمن همون موقع می خوابیدم. البته بعدها فهمیدم کار بی ربطی هم نبوده چون باعث می شده بتونم با فراغ بال روی موضوع تمرکز کنم و راه حل بهتری برای مشکل پیش اومده پیدا کنم.

الان اما اوضاع خوابم پیچیده تر شده. یه وقتایی انگار دچار حمله خواب آلودگی می شم و توی یه فاصله زمانی با چند حمله -که هنوز نفهمیدم منظمه یا نه- روبرو می شم. یه وقتایی که دور و اطرافم خلوته و امکان خوابیدن هست، همون حمله اول کارمو می سازه و تموم. تا اینجاشو خیلی کاری ندارم. خدا رحم کنه اون وقتی رو که درگیر کارم و اصلن امکان نداره بتونم بخوابم. توانایی که توی این موقعیتا به دست میارم برای خودم باور نکردنیه. البته این توانایی به میزان راحت بودنم با طرف مقابل هم بستگی داره. (هرچند ممکنه این راحتی به قیمت جونم تموم بشه اینجور وقتا!) داشتم از تواناییم می گفتم که کافیه تو جلسه ای باشم که نشه خوابید و مجبور بشم که چشمامو باز نگه دارم. می دونی که توی این موقعیت پلک چشما چند کیلو وزن پیدا می کنه؟ از این مرحله گذشتم و الان دیگه تونستم توی شرایط نامناسب با چشم باز بخوابم. مشکلم توی این شرایط اینه که یه وقت وسط حرفایی که دارم می زنم، خوابی رو هم که دارم می بینم تعریف نکنم. هرچند این اواخر دو سه باری اتفاق افتاده که یهو متوجه شدم این حرفی که الان دارم می گم، مال این دنیا نیست و از دنیای خواب به عوالم گفتگوی ما رخنه کرده. شرایطو درک می کنی؟ اینجاست که اوج مشکل پیش اومده و اونم اینه که باید کلی جمله سر هم کنم تا اون حرفی که زده شده رو ربط بدم به دنیای موجود...

اینهمه آسمون ریسمون به هم بافتم اینو بگم که زندگیمم عین همین خوابیدنمه. هنوز نفهمیدم کی و کجا و چطور دارم زندگی می کنم. هنوز تو نخ اینم که سر دربیارم بخشای زندگیم به هم می خورن یا نه. دنبال کشف ربطای زندگیمم. 

 

+ واقعن من و تو، همه مون، فکر کردیم کجای زندگی همیم؟ چیکار داریم با زندگی هم می کنیم؟ بلدیم دردی از هم دوا کنیم یا نه؟ فقط هر چی هستیم، خدا کنه کابوس هم نباشیم و نشیم...

++ چقد این روزا وبلاگم خلوت شده :((

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۵
holy mind

خدایا لیاقتشو دارم ؟

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بنده خدا داشت حرف می‌زد، وسط حرفاش یهو خیلی جدی گفت به این چادر سرت قسم ....

انگار کلی وزنه انداخت روی دوشم. گردنم درد گرفت.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۰
holy mind

دلخوشی ها کم نیست :)

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

زنی میان سال با چهره ای زیبا و لبخندی بر لب ، کمی چاق در حالی که مشغول ورزش در باشگاه است با هر چه تاکید تمام ترمی گوید :
به دخترم سفارش کرده ام بچه نیاورد اصلا ، مگر خودت چه گلی به سر ما زده ای ! یک نفر را بیاوری مثل ما بد بخت شود ؟؟؟ پرسیدم:
مگر ما بد بخت هستیم؟ ما هم به اندازه خودمان تا این سن که رسیده ایم لذتهایی از زندگی بردیم ، یک موسیقی خوب ، دوستی خوب ، کتابی خوب، غذایی لذیذ ، توان ورزش کردن ، بوی نم باران ، حس فصل های سال.همان طور که لبخندش محو می شود ، با کنایه می گوید: ایشالا که همیشه خوش باشی!


+ گاهی کنار تمام سختی ها ، غم ها ، دلتنگی ها ، تنهایی ها یاد خاطره ها و حس های خوب بهمون میگه ما بد بخت نیستیم.زندگی پر از روزهای خوب و بد است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۳
holy mind

امیری حسین نعم الامیر

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۱ ب.ظ


یا حسین ...


دیگر این نوکر تو گریه کن سابق نیست


رفتم از دست نگاهی به دل ما هم کن
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۱
holy mind

دیوانگی

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ب.ظ

دلم می خواهد شصت،هفتاد سال پیش باشد. هفده ساله باشم. تابستان باشد و ما توی خانه ی طباطبایی های کاشان زندگی کنیم. صبح با صدای اذان مسجد از خواب بیدار شوم.بروم توی حوض وسط حیاط وضو بگیرم و بعد سر ایوان، رو به روی آن حجم بزرگِ آسمان نماز بخوانم. نمازم که تمام شد بخزم توی رختخواب خنکی که روی ایوان پهن است.بعد از یکی،دو ساعت از خواب بیدارم کنند و بروم بنشینم پای سفره صبحانه. توی سفره سنگک داغ باشد و پنیر و گردو و چند جور مربا. چای ام را توی این استکان های کمر باریک ریخته باشند. اشتها داشته باشم. مثل حالا نباشم که حالم از صبحانه به هم می خورد. صبحانه که تمام شد چادر،چارقد کنم بروم کلاس خیاطی زیور خاتون که چند کوچه پایین تر است. دخترهای محله هم آمده باشند.کلاس تا نزدیکی ظهر طول بکشد.بعد از کلاس توی راه خانه با دخترها کلی حرف های دخترانه بزنیم. سرکوچه ی ما که رسیدیم با هم خداحافظی کنیم. من گرسنه باشم و کلون در را بیشتر از همیشه بکوبم.یکی از پشت در غر بزند که چه خبر است؟ بوی نهار پیچیده باشد توی راه پله ها. بروم توی پنج دری و وسایل خیاطی را بگذارم روی صندلی لهستانی. سفره نهار پهن شده باشد وسط هالی که پنجره های مشبک رنگی اش باز است.نهار قیمه باشد با کلی سیب زمینی سرخ شده. از برنجی که ریخته اند توی دیس روغن بچکد.توی سفره دوغ باشد توی پارچ سفالی آبی. ماست باشد توی کاسه های سفالی کوچک که تزئین شده با پودر گل محمدی. سالاد شیرازی باشد با آبغوره فراوان و نعنا خشک. نهار که تمام شد بروم توی بهارخواب.یک کتاب بگیرم دستم و چند صفحه بیشتر نخوانده، پلک هایم سنگین شود و خوابم ببرد. خواب ببینم. وسط های خواب-درست جای شیرین اش- از پایین صدایم کنند و بگویند بروم توی حیاط آن وری که چای دارد سرد می شود. گوشه ی آخرین برگه ای که خواندم را یک تای کوچک بزنم و بروم توی حیاط آن وری.حیاط را آبپاشی کرده باشند. بوی خاکِ خیس خورده پخش شده باشد توی حیاط. چای سرد نشده باشد.همه دور هم نشسته باشند و منتظر باشند تا یکی هندوانه را توی سینی بزرگ مسی قاچ بزند. من دو تا چای پررنگ بخورم توی این استکان های کمر باریک. مادرم بگوید حاضر شوم که با هم برویم خانه ی ملوک السلطنه ختم انعام.با مادرم راه بیافتیم و از کوچه های باریک رد شویم تا برسیم به خانه ی ملوک السلطنه. در حیاط باز باشد. تا توی حیاط صدای دعا خواندن خانم مجلسی ها بیاید. سفره حضرت عباس پهن کرده باشند توی پذیرایی.من چشم بچرخانم توی مجلس تا هم سن و سال پیدا کنم. مریم – دختر حاج شمس الله میرهادی- را ببینم. کنار هم بنشینیم و الکی ریز بخندیم.مادر از آن طرف اتاق چشم و ابرو بیاید که یعنی نخند. مجلس که تمام شد غروب شده باشد. برویم مسجد محل و نماز بخوانیم. توی راه برگشت مادرم در باب سنگینی یک دختر سخن براند و من به جای این که به حرف هایش فکر کنم گیج ِ بوی پیچ امین الدوله ای باشم که از دیوار خانه ی میرمراد ِ شمشیری آویزان است. خانه که رسیدیم ببینم سفارش پارچه پیراهنی ای که داده بودم رسیده. پارچه را در بیاورم و ببینم قشنگ تر از آن چیزی است که انتظار داشته ام. تا بخواهم با الگویی که کشیدم اندازه اش بگیرم،صدایم بزنند برای شام. شام کتلت باشد. از این کتلت های تردی که نرم نشده اند. سفره را انداخته باشند روی ایوان. دوباره توی سفره پارچ دوغ باشد و کاسه های ماست و سالاد شیرازی. ترشی لیته هم. سفره که جمع شد صدای در حیاط بیاید.مهمان آمده باشد برای شب نشینی. با مهمان ها چای بخوریم. تخمه آفتابگردان ِ گل پری بشکنیم. بعد که مهمان ها رفتند رختخواب ها را پهن کنیم روی ایوان. من بخزم توی رختخواب خنک و چشم بدوزم به آسمان. صدای جیرجیرک ها قطع نشود. آسمان پر از ستاره باشد اما من حواسم پیش ستاره ها نباشد. همان طور که پلک هایم سنگین می شود به این فکر کنم که فردا چند تا ساسون باید برای پارچه ی نیمه دوخته بگیرم؟
دلم می خواهد شصت،هفتاد سال پیش باشد. اینترنت نباشد. موبایل نباشد. هیچ کدام از این کوفت و زهرمارهایی که حالا هست نباشد. هفده ساله باشم. تابستان باشد و ...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۷
holy mind

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ امده است

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

یک جایی از دعای ابوحمزه اینگونه است که :


الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَکَلَنى اِلَیْهِ فَاَکْرَمَنى

وَ لَمْ یَکِلْنى اِلَى النّاسِ فَیُهینُونى

یعنی خدایی را شکر می کنم که اختیار مرا به دست خودش گرفته و مقامم را بالا می برد و من را واگذار دیگران نکرده که خوار و ذلیلم کنند. داشتم به این فکر می کردم که واگذارت می کنم به خدا، یعنی چه؟ به نظرم بهتر است که ما به جای این که بیایم دیگران را واگذار خدا کنیم، خودمان را واگذارش کنیم ، حتما بهتر و بیشتر جواب می گیریم. پس، خدایا! خودم رااز دست همه انهایی که می دانی، به خودت واگذار می کنم. قل اعوذ برب الناس . 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۳
holy mind

دل پر از شوق رهاییست

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ


 دل پر از شوق رهاییست ،

ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

# فاضل نظری 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۷
holy mind

حس متضاد

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ق.ظ

به ساعت نگاه می کنم چند ساعتی است دارم با خودم صحبت می کنم ، آرام و بی صدا ، البته صحبت که نه بیشتر شبیه پرسش و پاسخ است ، گاهی دعوا می شود گاهی هم توافق ، گاهی احساس می کنم بین دو نفر مانده ام ، یا نه یک نفر غیر از خودم در درونم رشد کرده است و سربزنگاه به دست و پایم می پیچید که حسابی کفری ام کند ، خواستهای متناقض ، اعتقاد و عمل های متفاوت ، دو نفری که بعضا آنقدر دعوا می کنند تا ناچارا طرف دیگر کوتاه می آید ، گاهی می ترسم از آنکه در درونم رشد کرده است یا آن دو نفری که نمیدانم دقیقا کدامشان هستم شاید هم اصلا هیچ کدامشان نباشم ، شاید جایی در حاشیه داستان آرام ایستاده ام و رو نویسی می کنم آچه برایم رقم می زنند را.

+روزها که می گذرد ، طلوع ها و غروب ها، مهتاب ها و آفتاب ها بیشتر به این فکر می کنم که فاصله دیروز تا امروز ام چقدر زیاد شده است ، فاصله اعتقادم تا عمل ، فاصله تصمیم هایم تا حرکت.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۱
holy mind
http://online.1abzar.com/user.php?admin=39542&ref=http://http://nemodar.blog.ir/

پشتیبانی