لب خاموش نمودار دل پرسخن است

لب خاموش نمودار دل پرسخن است

کامنت ها تایید نمیشود . امانت میماند پیش خودم

پشتیبانی

Keep calm it's my 23rd birthday

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ

عکس و تصویر لبانت سیب ممنوع بهشتی تو زیبایی و دور از هرچه زشتی برای بردن غم از ...
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۵
holy mind

ساکن روان من

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۴۵ ب.ظ

داشتم فکر می‌کردم آدمیزاد چه شبیهِ رودخانه است، نه؟ رودخانه و آدم‌ها، همیشه به یک هیئت و یک ظاهرند. با اینکه همه خبر دارند آبی که دیروز ازین‌رود می‌گذشته، گذشته و رفته و رسیده است جای دیگر، اما کسی باور ندارد این رود، رود دیگری باشد. آب دیروزی گذشته و رفته و حالا شده چیز دیگر در جای دیگری. و آب‌های جدید آمده‌اند که آن‌ها هم بروند. با این‌حال تا وقتی که آبی در رود هست، هنوز همان رودخانه است، گیرم با آب دیگری.‏

آدم‌ها عوض می‌شوند. تغییر می‌کنند. سال به سال و ماه به ماه و روز به روز. عوض می‌شوند و ما به هیئت همان آدم قبل می‌شناسیم‌شان هنوز. خاطره خنکی همان رود پارسالی که دلچسب بود، سمج می‌چسبد گوشه ذهن. تا ابد اسمش که می‌آید فکر می‌کنیم همه چیز همان است که بود.فقط وقتی بارومان می‌شود این آب در حال تغییر است که رود یا به کل خشک شده باشد یا آن‌قدر گل آلود که نشود باز شناختش.‏ 


+ ممنونم غریبه ی آشنا  بابت کامنتت :)  خیلی خوشحالم کردی ^_^ 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۵
holy mind

خدا خیر بدهد نفر هزارم را

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ
عکس و تصویر شاید برای بزرگ شدن زود بود.. شاید باید کوچک می ماندیم ؛ تا 20 سالگی ...
 
 

شاید برای بزرگ شدن زود بود.
شاید باید کوچک می ماندیم ؛
تا 20 سالگی ...
تا 30 سالگی ...
تا 60 سالگی اصلاً ...
کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم .
مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت ،
دویدنمان از سر شوق بود ،
و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی ...
درد ها با بوسهء پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد ...
ما قد کشیدیم ...
ولی بزرگ نشده بودیم ،
و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم .
آدم ها را دیدیم که می دوند ، خسته می شوند ، گریه می کنند ، هل می دهند ، زمین می خورند ، بلند می شوند ، باز می دوند می دوند و می دوند ...
تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم ،
تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟!!
چرا باید بدوییم ؟!!
اگر ندویم چه میشود ؟!!
تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم ؛ که یک نفر ، دو نفر ، ده نفر ، لگدمان کردند و رد شدند ...
وقتی که خوب له شدیم ؛
نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود ؛ یقه مان را گرفت ، بلندمان کرد و گفت :
" پاشو .
زندگیه ... 
باید بدویی ... "
خدا خیر بدهد نفر هزارم را !!
ما می دویم ؛
با کفش هایی که هنوز بندش باز است.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۲
holy mind

بزرگترین اشتباه زندگیم

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ب.ظ

ما مردمانی هستیم که با دل‌مان دوستی می‌کنیم، نه با دست و زبان و کلمه‌ها و پول‌هایمان. یعنی حتی کلمه در این حریم راهی ندارد و نامحرم است. بی‌معنی‌ست. کلمه‌ی راست نامحرم است حتی، چه برسد به دروغ و تزویر و فریب و چند رنگی.

الان مانیفست دادم؟ بله دادم. چه عیبی؟ مردم باید حریم‌ها را بشناسند و حرمتِ ما را، حرمت دوستی مارا نگه دارند. از دماغ فیل افتاده‌ایم و خود فلانِ خاص پنداریم؟ شاید. هر چه هستیم و هر چه می‌خواهند فکر کنند مهم نیست. مهم این است که ما یک کلمه بیشتر هم، تابِ تزویر و بی‌مهری نداریم انگار. اگر دوستی کردن سختتان است آرام بروید و در را هم پشت سرتان ببندید. نمانید که ادای دوست‌ها را در بیاورید در حالی که دوست نیستید. با ما نه، با خودتان صادق باشید. من به شخصه به هر غریبه‌ای که کمک بخواهد، کمک خواهم کرد. پس به صرفِ منفعت _ هر نوع منفعتی _ نمانید و ادای دوست بودن در نیاورید. دوستی حرمت دارد.


+ بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر کردم اگه کاری با بقیه نداشته باشم بقیه هم کاری با من ندارن! 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۶
holy mind

بی حوصلگی

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

"بی حوصلگی" برایت تازه گی ندارد.گاه گداری این حس، بی سر و صدا می آید و تا تو بخواهی تصمیمی برای بیرون کردنش بگیری؛ می بینی که خودش کاسه کوزه اش را جمع کرده و رفته.ولی این روزها بدجور بساطش را پهن کرده.کاسه کوزه هایش را چسبانده به تک تک سلولهایت. انگار پیش تو بیشتر خوش می گذراند.و تو بی حوصله تر از آنی که به فکر نجات سلولهایت باشی.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۱
holy mind

همسر داری

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۵ ق.ظ

من نه روان‌شناس هستم، نه جامعه‌شناس و نه کارشناس مسائل تربیتی و خانوادگی. فقط می‌دانم در آموزش‌های عریض و طویل دوران مدرسه و دانشگاه ما، در نظام تربیتی ما، در شیوه‌ی تفکر و زندگی نسل ما، حتما کاستی‌هایی درباره‌ی زندگی مشترک و همسرداری هست.

نمی‌فهمم چرا بسیاری از تحصیل‌کردگان ما باور ندارند که همسرداری هم نیاز به آموزش دارد. نیاز به مطالعه و کتاب خواندن و کلاس‌رفتن و فیلم دیدن دارد. نیاز به صرف وقت و انرژی دارد؟ چرا بسیاری از تحصیل‌کردگان ما، نمی‌خواهند بپذیرند که بخش عمده‌ای از موفقیت در زندگی مشترک، نه حاصل قسمت و تقدیر و شانس، که حاصل رفتارهای خود زوجین است.

مدتی است که وقتی با دوستان قدیمی حال و احوال می‌کنم، جرات نمی‌کنم حال همسر آنها را بپرسم. راستش آنقدرسردی زندگی مشترک و بدتر از آن جدایی رایج شده است که که می‌ترسم این احوال‌پرسی، باعث شود چیزی را بشنوم که دوست ندارم.

این که چرا در نسل ما، تا این حد مشکلات زناشویی وجود دارد، مساله خطیر و شایان توجهی است و کاش خود ما دلمان برای خودمان بسوزد و با قبول این که نیاز به مطالعه و افزایش آگاهی داریم، همسرداری بیاموزیم!

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۵
holy mind

گوزن زخمی

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۳ ب.ظ

تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!

آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.

خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.

بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.

وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.

نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.

حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.

میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.

خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.

از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...


| روزبه معین |



۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۳
holy mind

فلسفه ی دل

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

 

فلسفه وجودی دل به کل با باقی اعضا و جوارح فرق دارد . نمیدانم روزی که گل آدمی رادر کارگاه ایزدی می سرشتند ، خداوند چرا چنین جنس لطیفی برای این عضوی که ابعادش از مشت مان تجاوز نمیکند به کار برد . نمیدانم چطور به این عضو کوچک چنین توانایی را داده که تحمل این همه بار را دارد . اصلا چطور است که این دل لامصب گاه و بی گاه میگیرد ... تنگ میشود ... آنقدر میگیرد که مشت که سهل است ، از چهار انگشتمان هم کوچکتر میشود . ازطرفی چرا دل با چشم رابطه مستقیم دارد و تاکه دلت میگیرد ، چشم میگرید ؟ چرا بعضی ها جنس قلبشان سنگی  و تیره است و بعضی ها از بلور شفاف تر و نازک تر ؟راستش بنظرمن براى نزدیک شدن به حق باید قلبى مثل مخمل داشت. چیزی که من اصلا ندارم . اما هر انسانى به شکلى نرم شدن را فرا مى گیرد. بعضى ها حادثه اى را پشت سر مى گذارند، بعضى ها مرضى کشنده را؛ بعضى ها درد فراق مى کشند، بعضى ها درد از دست دادن مال...همگى بلاهاى ناگهانى را پشت سر مى گذاریم، بلاهایى که فرصتى فراهم مى آورند براى نرم کردن سختى هاى قلب.بعضى هایمان حکمت این بلایا را درک مى کنیم و نرم مى شویم، بعضى هایمان اما افسوس که سخت تر از پیش مى شویم.و من جز همین دسته ی دومم . روز به روز سخت تر و کدرتر :((

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۳
holy mind


امام على علیه السلامفرمود: اَلنّاسُ نیامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهوا (مردم خوابن، وقتی بیدار می شن که بمیرن.)

ماجراهایی دارم با خواب های وقت و بی وقتم. یه زمانی بود اگه حجم و شدت کارم یهو زیاد می شد و سردرگم می شدم که چیکار باید بکنم، حتمن همون موقع می خوابیدم. البته بعدها فهمیدم کار بی ربطی هم نبوده چون باعث می شده بتونم با فراغ بال روی موضوع تمرکز کنم و راه حل بهتری برای مشکل پیش اومده پیدا کنم.

الان اما اوضاع خوابم پیچیده تر شده. یه وقتایی انگار دچار حمله خواب آلودگی می شم و توی یه فاصله زمانی با چند حمله -که هنوز نفهمیدم منظمه یا نه- روبرو می شم. یه وقتایی که دور و اطرافم خلوته و امکان خوابیدن هست، همون حمله اول کارمو می سازه و تموم. تا اینجاشو خیلی کاری ندارم. خدا رحم کنه اون وقتی رو که درگیر کارم و اصلن امکان نداره بتونم بخوابم. توانایی که توی این موقعیتا به دست میارم برای خودم باور نکردنیه. البته این توانایی به میزان راحت بودنم با طرف مقابل هم بستگی داره. (هرچند ممکنه این راحتی به قیمت جونم تموم بشه اینجور وقتا!) داشتم از تواناییم می گفتم که کافیه تو جلسه ای باشم که نشه خوابید و مجبور بشم که چشمامو باز نگه دارم. می دونی که توی این موقعیت پلک چشما چند کیلو وزن پیدا می کنه؟ از این مرحله گذشتم و الان دیگه تونستم توی شرایط نامناسب با چشم باز بخوابم. مشکلم توی این شرایط اینه که یه وقت وسط حرفایی که دارم می زنم، خوابی رو هم که دارم می بینم تعریف نکنم. هرچند این اواخر دو سه باری اتفاق افتاده که یهو متوجه شدم این حرفی که الان دارم می گم، مال این دنیا نیست و از دنیای خواب به عوالم گفتگوی ما رخنه کرده. شرایطو درک می کنی؟ اینجاست که اوج مشکل پیش اومده و اونم اینه که باید کلی جمله سر هم کنم تا اون حرفی که زده شده رو ربط بدم به دنیای موجود...

اینهمه آسمون ریسمون به هم بافتم اینو بگم که زندگیمم عین همین خوابیدنمه. هنوز نفهمیدم کی و کجا و چطور دارم زندگی می کنم. هنوز تو نخ اینم که سر دربیارم بخشای زندگیم به هم می خورن یا نه. دنبال کشف ربطای زندگیمم. 

 

+ واقعن من و تو، همه مون، فکر کردیم کجای زندگی همیم؟ چیکار داریم با زندگی هم می کنیم؟ بلدیم دردی از هم دوا کنیم یا نه؟ فقط هر چی هستیم، خدا کنه کابوس هم نباشیم و نشیم...

++ چقد این روزا وبلاگم خلوت شده :((

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۰۵
holy mind

خدایا لیاقتشو دارم ؟

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

بنده خدا داشت حرف می‌زد، وسط حرفاش یهو خیلی جدی گفت به این چادر سرت قسم ....

انگار کلی وزنه انداخت روی دوشم. گردنم درد گرفت.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۰
holy mind
http://online.1abzar.com/user.php?admin=39542&ref=http://http://nemodar.blog.ir/

پشتیبانی